ذبيح الله صفا
750
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بلبل بستان ز دستان باز ماند چون دهد * شرح مدح ميرِ دين طوطىِّ شكّرخاى من انتظار از بهر معنى كى كشم چون مىكند * مدح آن خورشيد دين روح الامين املاى من جز صفات ذات آن شه نَبْوَد و هرگز مباد * طاعت روز من و انديشهء شبهاى من دامن از دُرّ معانى تا گريبان پر كنم * چون خورد غوّاص فكرت غوطه در درياى من لوح ابجد در كنار طبع خاقانى نهد * در دبيرستان معنى خاطر داناى من ور همه ماهىّ يونس بود كلكش فى المثل * بحر يونس مىگشايد كلك حوتآساى من يَرلِغِ طبع مرا مُهر از ولاى مرتضى است * حجّت تنزيل طبعم معجز طاهاى من موسى عهدم كه بر طور رياضت ساكنم * روشن از انوار حق هردم تجلّيهاى من خصم اگر در روز دعوى سامرى گردد دهد * گوشمال لامساس او را يَدِ بيضاى من مقتداى سينهء صاحبدلانم مهروار * بيت معمور معانى طبع مُستقصاى من تا زبانم در ثناى ركن ايمان ناطق است * ركن هفت اقليم معنى شد دل يكتاى من زين صفت كآمد چو عيسى اين دمم معجزنما * داشت گويى نفخهء روح القدس بالاى من بر سر بازار معنى گر انا الحق مىزنم * سِرِّ اين معنى نداند جز دل شيداى من آن توانگر همّتم در دين كه با افراط فقر * ظاهرست از خلق عالم فرط استغناى من محنت دل با كه گويم ز آنكه در مازندران * نيست كس را از بلاى خويشتن پرواى من تا نريزد آب رويم پيش هركس بهر نان * قفل خاموشى است دايم بر لب گوياى من غم ز درويشى ندارم چونكه مىدانم كه هست * در كف سالار محشر مايهء اثراى من در ضيافتخانهء تحقيق خوانسالارِ خُلد * مىكند اجرى ز دست مير دين اجراى من كاشى اصلم آملى مولد حسن نامى كه هست * همچو حَسّان از مناقب صدر جنّت جاى من كمترين مملوك حيدر كاشيم كز فضل او * در سخن بالاتر از عيسى است استعلاى من تا ببازار سخن نقد معانى مىبرم * قلب زر اندوده بيرون ماند از سوداى من گر ز روى امتحان صدبار در آتش زنند * جز طلا بيرون نيايد زرّ مستوفاى من بر سر بازار اقليم معانى كو كسى * تا دهد عرضه متاعى هَمْبَرِ كالاى من